ماجرا از یک شب پاییزی شروع می شود.

در مهمانی بانکدار بحث داغی در مورد زندان و اعدام بین میهمانان صورت می گیرد. بانکدار با یک جوان ۲۵ ساله سر اینکه اعدام بدتر است یا حبس ابد به شدت با هم اختلاف پیدا می کنند. تا جایی که بانکدار با عصبانیت می گوید من دو میلیون با شما شرط می بندم که ۵ سال هم نمی توانید در حبس بمانید. مرد جوان برای اثبات حرفش که می گفت: “زندگی در هر شرایطی بهتر از مرگ است” قبول می کند در قبال دریافت دو میلیون جای پنج سال، پانزده سال در حبس بماند.

بانکدار برای ۱۵ سال شرایطی بسیار سخت می گذارد، مقرر شد او تحت شدید ترین نظارت ها در اتاقی در باغ بانکدار زندانی باشد، می توانست شراب بنوشد سیگار بکشد و کتاب بخواند و موسیقی بنوازد اما با هیچکس نباید ملاقات کند، حق خواندن روزنامه را ندارد و حتی اگر دو دقیقه قبل از اتمام مدت مقرر شرایط زندان را نقض کند از دریافت دو میلیون محروم می شود.

در سال اول نامه های زندانی نشان می داد به شدت از تنهایی و افسردگی رنج می برد و شب و روز صدای نواختن پیانو از اتاقش به گوش می رسید. سیگار و شراب را پس زده بود و رمان های معمولی و عشقی می خواند. اما در سال پنجم دوباره شراب طلب کرد و در کنار کتاب خواندن شروع به نوشتن نمود. در سال ششم با حرص و ولع شروع به خواندن کتاب های فلسفه و زبان کرد تا آنجا که نامه ای به ۶ زبان برای بانکدار نوشت: (زندانبان عزیزم چنانچه کسی نتوانست از آن ۶ زبان حتی یک ایراد بگیرند دو گلوله در باغ شلیک کنید تا مطمئن شوم زحماتم به هدر نرفته) که البته صدای گلوله به گوشش رسید.

زندانی با این که ظرف ۴ سال ۶۰۰ جلد کتاب خواند و به ۶ زبان مسلط شد، یک سال تمام فقط کتاب کم حجم انجیل را خواند و در دوسال آخر شروع به خواندن کتاب های متفاوت کرد. بانکدار می دانست که فردا باید دو میلیون به او بپردازد. و اکنون او یک قمار باز بازنده بود که از آن همه دارایی فقط همین دو میلیون برایش باقی مانده. برای همین تصمیم به قتل زندانی گرفت.

وقتی نیمه شب وارد کلبه زندانی می شود، از خواندن نامه او را روی میزش متاثر شده و اشک ریزان زندانی را در خواب می بوسد و به اتاق خود باز میگردد:

نامه زندانی :
(من زندگی واقعی را در کتاب ها یافتم و از دنیای شما و هر چه در آن هست بیزارم که همه آنها فریبنده اند و… ) و برای اثبات حرفش ۵ ساعت قبل از پایان تاریخ شرط بندی از کلبه می گریزد چون حتی میلی به داشتن آن دو میلیون که روزی رویای جوانی اش بود را ندارد.

فردا وقتی نگهبان خبر گریختن مرد را به بانکدار می دهد او نامه را بر می دارد تا این راز فاش نشود و داستان با برد ظاهری بانکدار به اتمام برسد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *